تبليغاتX
(دل نوشته های دل دوره گرد(علمی اجتماعی
یارب:خودخواهی را چندان در من بکش،یا چندان برکش،تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم،و از آن در رنج نباشم
 الهی. هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
 
ای پروردگار بزرگ . ای بیدار در خوابهای ما . ای آشکار در پنهان ما .
هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشان ها بر وجود لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانگ می زنیم ... بر ما اجابتی کن دعاهایمان را. 
خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ...
ای مطلق بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا می کند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد می کنی. ای آنکه و ای خدایی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی . ای ناز نیازمندی چو من . ای زیبای ساکت من.
ای حقیقت خلوت من. ای تفکر وجود من. ای قدرت مطلق. ای صاحب بر امور من. ای مالک شبهای خسته من . ای مالک روح و جسم من. ای آنکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم. ای در شبهای قدر. ای شنونده دعاهای من .
ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم. ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی . ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم.  ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت. ای موسیقی بی کلام عشق. ای رود زلال روح من. ای خداوند شایسته خداوندی.
تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در اين شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که مرا خلق کردی.در من قرارده عشق علی را .
ای خدای بزرگ و یکتا تو خود از اسرار شبانه من از گریه های در بغز روییده من و از دل عاشق من آگاهی . بنده خوبی نبوده ام و جز گناه چیزی در چنته ندارم .
با دستان خالی و یک دنیا امیدواری به تو پناه آورده ام .
می گویند غیر ممکن است ...
از دست رفته ای دارم و چشم به راهم و اشک هایم بی اختیار سرازیر .
چشم به راهم و منتظر . دیگر راهی را بلد نیستم و دیگر امیدی برایم نمانده است .
مریضم و مریضی دارم . نه دوایی و نه درمانی . دست بر سر مانده ام و تنها .
حساب قرض مردم را مانده ام و از ترس آبرویم پنهان . مرا فرصتی باقی نیست .
اگر عشق من واقعی نبود که همانا من آن را واقعا باور داشته ام ولی دیگر او نیست ...
آه خدایا فرصتی نیست و راه چاره ای نمی دانم ...
می گویند غیر ممکن است .
آه خدایا من فقط تو را می شناسم و بس . مگذار آنچه را که عمری بر آن گذاشته ام را از دست بدهم . که معنی دوست داشتن را از تو آموخته ام ...
چشمانم را بی فروغ بر عشق از دست رفته ام مگذار . قبول دارم . همه را می پذیرم . دلم به عشق تو خوش و پشتم به وجود تو گرم است .
مگذار تا فردا صبح آبرویی برایم نمانده باشد که دستم سخت بسته است .
خدایا مریضم را تو درمان کن و مریضیم را تو شفا ساز .
خداوندا مزد دل شکسته ام را از تو می خواهم و نمیرم مگر آن را از تو بگیرم .
ای بخشاینده مهربان ...
ای تمام معنی هر چه زیبایی است. ای پدیداربه وجودت قسم.
ای خالق بوی خاک پس از باران. تو را دلها برای شنيدن صدايت می تپد .
خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم ...
الهی آمین ...
 
 
شعري براي تو
 
امشب دیگر سکوت را بشکن٬ يگانه ام!
ببین این منم٬
این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!
جای تو خالی است...
 
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام٬
از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام٬
برگرد يگانه  من!
 
بگو چه میخواهی٬
چشم آبی می خواهی٬ باشد سراپا دریا می شوم!
گیسوی مشکی می خواهی٬ آسمان شب می شوم!
راستی آسمان را ببین
لباس مهمانی برتن کرده است
او را هم امشب دعوت کرده ام
تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است
ببین غم دوری تو٬ چگونه بغضش را تکه تکه کرده است
ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است
ببین لبانش٬ رنگ لبخند را از یاد برده اند
ببین...
 
برگرد نازنین يگانه ام!
برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم٬
برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم٬
برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم٬
برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم٬
برگرد٬ برگرد٬ برگرد...
 
اگر بیایی٬ تمام شهر را گلباران میکنم
اگر بیایی٬ تا صبح غزل عشق برایت می خوانم٬
اگر بیایی...
 
راستی از کدام سو می آیی؟
از آسمان٬ از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟
همسایه پری دریایی شده بودی٬
که مرا از یاد بردی
یا ماه تو را افسون کرده بود؟!
 
برگرد که امشب٬
بهار چشمانش را سرمه کشیده است٬
برگرد که امشب
سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام٬
برگرد که امشب
گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام!
 
امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 
کاش! موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی
کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم٬
کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم...
 
راستی امشب٬ بلبلان را هم خبر کرده ام
تا من و تو زیر باران آوازشان٬ تاصبح برقصیم!
 
باران...
میدانم که عاشق بارانی٬ اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی...
هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت
من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
 
برگرد امشب يگانه ام!
شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!
به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!
میدانم که گل سرخ را دوست داری٬
ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی!
 
باورت نمیشود!
تا نبینی باورت نمیشود
حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام!
ولی٬ تا تو...
ولی تا تو نیایی ٬ جشن من رنگ عشق نمیگیرد...
 
برگرد امشب نازنین يگانه ام!
سحر نزدیک است٬ نگذار که طلوع خورشید٬ بزم شبانه مان را بر هم بزند!
آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم٬
دیگر فردا٬ من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم٬
دیگر فردا٬ من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم٬
دیگر فردا٬ من نیستم که احساسم را نقاشی کنی!
 
برگرد امشب نازنین يگانه ام! سحر نزدیک است٬
دیگر فردا من نیستم٬ من نیستم٬
مني...
نیست٬ نیست٬ نیست!
 
 
 
|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در چهارشنبه 11 مهر1386  |
  به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟

 

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم   ؟؟؟                                          
 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم...                  
 

 
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم
 
 تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
 
 تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روئيدي با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم
 
 حيران و سرگردان چشماني است
 رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي
 
 از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت
 و من بعد ازعبورتلخ و غمگينت حريم چشمهايم
 
 را به روي اشکي ازجنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم
 
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟
 ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
 
 و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
 
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
 تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد
 
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفتکسي حس کرد
من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 
 و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
 
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
 و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
 کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
 
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
 و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري
 
که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزي ترين ويراني
يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ابرنمي دانم چرا؟
 
شايد به رسم عادت و پروانگي مان
 
 بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 

فیلم دزدان دریایی با حضور سیاستمداران آمریکایی 

عكس جالب

خوش هیکل! به اين خانوم ميگن!!

عكس جالب

اين هم رنگین کمان دیش ها 

عكس جالب

کلاس درسی در اروپا 

عكس جالب

 

 

javaherydarghsr21.jpg

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در جمعه 2 شهریور1386  |
 و باز هم این دختره یانگومه دی گه...

 

 

يك شات بسيار زيبا و عاشقانه از يانگوم و افسر مين

(داخل حمام) :

                                

                                        

                 

                 

خلاصه از سانسوری 42

گیومیونگ غذایی تهیه کرده بود و برای اتمام حجت با افسر مین او را به منزل خود دعوت کرد و به افسر مین گفت : که من دیگر عشقی در ذهنم نسبت به تو ندارم و .... من نمی دونم چه جوری بگم مگه این سانسور داشت؟ ...

 

 


 

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در یکشنبه 28 مرداد1386  |
 عکس یونسنگ و خلاصه یانگوم
|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در جمعه 26 مرداد1386  |
 

بانو چویی: بعد از طلب بخشش از میونگی  پرت می شه تو یه دره و میمیره.

*گیومیونگ: از قصر اخراج میشه.

*پانسول چویی: در راه تبعید میمیره.

 

*وزیر او: تبعید میشه

 

*ریئس پزشکان: اخراج از قصر و ممنوعیت از طبابت

 

*یئول یی:  اخراج از قصر و ممنوعیت از طبابت

 

*یانگرو: به دستور بانو چویی کشته میشه.

 

و دوم دوستان و طرفداران یانگوم:

 

*یونسنگ: بعد از اینکه از پادشاه حامله میشه به درجه نمی دونم چندم خانواده سلطنتی ارتقا پیدا می کنه.

 

*بانو مین: بانوی اول آشپزخانه

 

*چنگ: بانوی دربار با لباس سبز کمرنگ که نمی دونم بهشون چی میگن.

 

*شین بی: به مقام بالاتری ارتقا پیدا می کنه(کلاهش سبز میشه)

 

*ملکه: بعد از مرگ پادشاه و ملکه مادر مقام مادر شاه (ملکه مادر) را میگیرد.

 

*و در آخر هم یانگوم اولین پزشک شخصی پادشاه میشه و بعد از ترک قصر دو پرنده عاشق به هم میرسن و حاصلش هم یه دختر که نمی تونم بگم خوشکل....

 

 

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در یکشنبه 21 مرداد1386  |
 
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
 
نمي خوام چوب حراجي به قلبم بزنن
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در جمعه 19 مرداد1386  |
 سنگسار يک دختر 17 ساله به نام دعا توسط خانواده و اقوام وی در منطقه بشیقه baashigha در شمال عراق د
دعا جون من که می دونم جات تو بهشت رضوانه.دعا جون من که می دونم جات تو بهشت رضوان.دعا جون من که می دونم جات تو بهشت رضوان.

در ۷ آوريل ٢۰۰۷ در کردستان عراق جنايتي غير قابل تصور و وحشيانه اتفاق افتاد. خبر بیست روز بعد از حادثه، زمانی در جهان انعکاس یافت که چند صحنه از فاجعه بصورت فیلمی که با یک تلفن همراه گرفته شده بود پخش شد.

به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز، دعا خلیل اسود  نوجوان ۱۷ ساله  از فرقه ایزدی یا یزیدی، که به جرم دوست داشتن يک پسر عرب سنی از طرف اطرافيان و جوانان متعلق به فرقه يزيدي سنگسار شد . (در این فرقه عاشق جوانی مسلمان شدن گناهی نابخشودنی است. جرمی که جز مرگ تاوانی ندارد. ) اين واقعه در مرکز شهر موصل و یا شهر بشیقه در کردستان عراق و با حضور عده زيادي از جمله  پليس محلي اتفاق افتاد. گويي در اين جامعه نيرو و يا افرادي نبودند که دعاي نوجوان را از زير دست مشتي متعصب و جاني خلاص کنند. در حالي که چندين نفر با تلفن همراه از اين واقعه فيلم و عکس مي گرفتند٬ تعدادي با سر و صدا و داد و فرياد او را سنگسار کردند.

 اما آنچه اتفاق افتاد سنگسار نبود، بلکه حیوانی ترین عملی بود که مي توانست توسط انسان انجام شود.

۱۲۳۸۹۰.jpg

 دعا دختر  ۱۷ ساله کرد در وسط میدان به وسیله افرادی با لگد ، سنگ و بتون مورد حمله قرار گرفت متاسفانه خانواده و بستگان دعا در جلوی صف بودند. غم انگیز تر از همه آن بود که تعدادی جوان نیز از این فرصت استفاده کردند و به برهنه کردن این نوجوان ۱۷ ساله پرداختند و دعای نوجوان در میان لگد ها و ضربات مرگبار اطرافیان به پوشاندن بدن برهنه خود می پرداخت . جرم این نوجوان ۱۷ ساله فقط عاشقی بود  .

ماجرا چگونه اتفاق افتاد:

 ۵۴۲۸۹۰۷۶.jpgدعا به خاطر عشق به جوان عرب مسلمان می‌شود. حتی به شوق دیدن معشوق از روستا فرار می کند. اما جوان عرب دعا را نمی‌پذیرد.

دعا سرافکنده باز می گردد. اما به کجا ؟؟!! دعا جایی را برای رفتن ندارد. می داند که گناه غیر قابل بخششی مرتکب شده و بازگشتش به روستا برایش چیزی به جز پایانی سیاه نخواهد داشت. ولی دعا باز می گردد. شاید از گناهش بگذرند. دعا برای نجات جانش به نیروهای پلیس عراق در شهر پناه می برد تا شاید آنها بتوانند از آتش تعصب کور نجاتش دهند.اما پلیس به جای حفاظت از جان دعا، او را برای حیوانی‌ترین رسم انسان، به قبیله اش تحویل می‌دهد. فردی از قبیله‌اش دعا را ۵ روز پناه می‌دهد. اما مردان قبیله اش مَردند. متعصبند. دعا عاشق جوان عرب مسلمان شده، او را باید سنگسار کرد. مردان خانواده‌اش دعا را از خانه بیرون می‌کشند.

روز مراسم فرا می رسد. هفتم آوریل ۲۰۰۷،  دعا را با لباس گرمکن قرمز روی زمین می‌اندازند.

۹مرد برای سنگ سار- سنگ سار نه، لگد سار - آماده اند.  صدها مرد هم برای تماشا ایستاده اند.

۴tao۶jr.jpg

دعا روی زمین افتاده است. پایین تنه‌اش را برای تحقیر، برهنه می‌کنند و با سنگ و لگد بر جان نحیفش می‌کوبند.

مراسم سنگسار دعا در حالی انجام می‌شود که سه مرد پلیس عراقی با لباس نظامی ایستاده‌اند و این صحنه جنایتکارانه را تماشا می‌کنند.

دعای ۱۷ ساله زیر دست و پای مردان خانواده‌اش لگد مال می شود. با دو دست صورتش را می‌پوشاد تا سنگ و لگد بر صورتش فرود نیاید. نیم ساعت است و هنوز دعا نفس می‌کشد. دستانش تکان می‌خورند.

۴۳۵۶۸۹۰.jpg

تا آنکه عمو زاده‌اش بلوک سیمانی را جلوی چشم صدها تماشاگر بر سر دعا می‌کوبد . دعا غرق خون می شود…………………
صحنه هایی از این مراسم حیوانی توسط موبایل‌ها ضبط و یک هفته بعد منتشر می‌شود و موجی از خشم و نفرت را در جامعه کردها و در تمام دنیا بر می‌انگیزد.

دعا دختر نوجوان به دليل عبور از خط‌ قرمزی كه مردان متحجر طايفه‌اش ترسيم كرده‌اند، به دليل عمل نكردن به قوانين غلطی كه مردان مرتجع تيره‌اش وضع نموده‌اند، به دليل پشت كردن به سنت‌های عقب‌ مانده‌ای كه مردان متعصب قبيله‌اش باور داشته‌اند، آری تنها و تنها به خاطر عشق ورزيدن و بر سر پيمان عشق ماندن از سوی اعضای خانواده‌‌اش مجرم شناخته می‌شود، در دادگاه ريش ‌سپيدان خشك ‌انديش قومش محكوم می‌گردد و حكم مرگ توسط مردان غيرتمند! فاميلش اجرا می‌شود. دعا كشته می‌شود تا هم تاوان جسارت خويش را داده باشد و هم برای ديگر دختران ايل آينه‌ عبرتی گردد .

انسانی که‌ می تواند سرشار از عشق و احساس و احترام باشد ، ناگاه آکنده‌ از نفرت ، کینه‌ ، تعصب و خشونت می شود و  همچون شکارچی درنده‌ در نهایت قساوت شکار بی پناه خود را تکه‌ تکه‌ می کند. اگر می توان برای شکارچی عذر گرسنگی آورد، برای قاتلان این دختر بی پناه چه‌ عذری بیاوریم؟ آنان هم گرسنه‌ اند ؟ و یا تشنه‌ اند؟ تشنه‌ خون، تشنه‌ آزار. آنان عطش  تعصبات خود را با ریختن این خون برطرف می کنند؟!!!

دانلود:       http://files.myopera.com/kocholo/files/Film-kocholo.3gp

براي ديدن روي آن لينك كليك كنيد

و براي دانلود كليك راست و save target as... را بزنيد )

 

دانلود فيلم كامل جنايت   ("1:20  -  1.41Mb)

 

دانلود فيلم از دوربيني ديگر  ("39  -  336Mb)

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در جمعه 5 مرداد1386  |
 خدایا اخرش چی میخواد بشه...هر چی که تو بخوای.
 

ليلی نام تمام دختران زمين است

 

خدا مشتي خاك را برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آنكه با خبر شود،عاشق شد.
 
سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد،عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان.
 
خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: و هر كه عاشق تر آمد،
نزديكتر است. پس نزديكتر آييد، نزديكتر.
 
عشق، كمند است. كمندي كه شما را پيش من مي آورد. كمندم را بگيريد.
و ليلي كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو
كنيد.

 

 

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم
به جای هدیه برایت غزل فرستادم
هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم
که کوچه گردترینم برس به فریادم
چه می شود که بیایی سراغ من گیری
قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم
برای تو تو که دلشوره های شیرینی
قسم به عشق برای همیشه فرهادم
قفس برای من پر شکسته زندان نیست
اگر به دیدنم اید دوباره صیادم
مرا شکستی و دل شاد از شکستن من
به شادمانی تو شادمان و دلشادم
سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم
که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم

 

 



 

 

هيچ وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذار!!!
جواب نگاه مهربان را با لبخند
جواب دورنگي را با خلوص
جواب مسئوليت را با وجدان
جواب بي ادب را با سكوت
جواب خشم را با صبوري
جواب پشتكار را با تشويق
جواب كينه را با گذشت
جواب گناه را با بخشش
جواب دلمرده را با اميد
جواب منتظر را با نويد

افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است.ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!! همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟ آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟ به چه جرمي؟؟؟؟به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟من كه از تو هيچ نخواستم.ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...همين.!!!لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!! رفتنت وتنهايي به من مي آموزد كه زمونه بي وفاست

مرداب براي به دست آوردن نيلوفرسالها مي خوابد تا آراش نيلوفر به هم نخورد.... پس اگر كسي را دوست داري براي داشتن او سالها صبر كن
 
كاش مي دانستي ما را مجال آن نيست كه روزهاي رفته را از سر گيريم و لحظه هاي بي بازگشت را تمنا كنيم. كاش مي دانستي فردا چه اندازه دير است براي زيستن.... و چه اندازه زود است براي مردن
 
هميشه يادت باشد چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات پس هميشه سعي كن قدر چيزي كه امروز داري
بدوني !

 

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار

 

 

کاشکی هيچ وقت بزرگ نمی شدم

تا خيلی از چيز هارو نمی فهميدم

 تا بدی ها و  بدبختی ها رو نمی ديدم

کاشکی معنی دلتنگی رو نمی فهميدم

کاشکی بود و نبود هيچ کس واسم مهم نبود

کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم

خوابم ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمی کردم

مثل ديونه ها از خواب بلند نمی شدم

 کاشکی معنی چرت عشق رو نمی فهميدم

کاشکی مثل بچه ها که رويا شون بودن با مادرشونه

مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچی نمی فهمه

منم هيچی نمی فهميدم نمی ديدم و دوست نداشتم

مثل بچه ها با يه گريه کردن اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتی هم که بيدار ميشدم

 همه چی يادم رفته بود بازم ميخنديدم

کاشکی مثل بچه گی که فقط با آغوش مادرم آروم می شدم

می فهميدم که هيچ آغوش گرمی  و هيچ بغل کردنی رو حتی تو روياهام

نبايد با اون عوض کنم چون هيچ کس جز اون اين لياقت رو نداره

چقدر بچه گی خوب بود ما خبر نداشتيم!!!

 

 


|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در جمعه 29 تیر1386  |
 
دوست دارم وقتی مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارند تا سیاهی آن با سیاهی زندگیم یکسان شود و دستهایم را بیرون بگذارند تا همه بدانند که به آنچه خواستم نرسیدم .
 

شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود

گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد

مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند

قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم

پس ای خدا

ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی

تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد

میدانی دیشب در عمق تنهایی هایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است

میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید

اما نتوانستم...نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی.... 

اما گناه او چیست ؟؟؟؟

او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!

میدانی نه گناه توست نه گناه او

هر چه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در سه شنبه 19 تیر1386  |
 

خلاصه باقی مانده سریال جواهری در قصر

یانگ (همون یانگوم)در افشای حق می‌کوشد، خانواده چوی از هم می‌پاشد و چوی شانگ(همون بانو چویی) خودکشی می‌کند. سرانجام یانگ به محرم اسرار پادشاه و پزشک مخصوص وی تبدیل می‌شود. پادشاه مین یانگ را تبعید می‌کند اما پس از مرگ پادشاه مین و یانگوم با هم ازدواج می‌کنند. آنها نیز مانند پدر و مادر یانگوم زندگی کولی واری را در پیش می‌گیرند و هر چند پس از مدتی ملکه از آنها دعوت می‌کند به قصر بیایند آنها تصمیم می‌گیرند از سیاست کناره گیری کنند.

 

این هم یک عکس  از یونسنگ دوست یانگوم (جواهری در قصر) که خیلی طرفدار هم داره :

  یونسنگ جواهری در قصر


عکسی از یون سنگ بر روی مبل

عکسی از یون سنگ روی مبل

 من این عکس یونسنگ رو خیلی دوست دارم شما چه طور؟

 

Eun-Hye Park

 

شین بی دوست صمیمی یانگوم را زمانی که یانگوم به عنوان دانشجوی پزشکی به قصر می رود

|+| نوشته شده توسط ..::رها یلدا::..(دیوونه خاکی ) در دوشنبه 11 تیر1386  |
 
 
بالا
EZAFEHAYE KHODAM {1:AKHBAR:} {2:JAVA:}
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
{3:KHOSHAMADGOYI}

JavaScript Codes